دشتي بود سراسر زيبايي ونشاط
ابشاري داشت به پهناي لبخند پاك كودكان
كوههايي تا بلنداي هفت آسمان
وپرندگاني به مهرباني نگاه عاشقان
اما... هميشه تنهابود
تنهاي تنها...
دشت هر روز مي گريست به تنهايي خويش
چشمه اشكش را خورد
و با خود برد وبرد تا بيرون دشت
دختري نابينا به كنار چشمه
نشسته بود ...
دخترك از شوري آب فهميد كه باز دشت گريسته است به تنهايي خويش
راه چشمه گرفت تا رسيد به ان دشت
دشت دختر را ديد به پهناي آسمان خنديد و دختر را در آغوش كشيد
دشت سلامي كردش
با شاخه درختان يه نگاهي كردش
دخترگ گفت:به چه ميگري دشت؟
گفتش تنهايم...كسي نميخواهد زيبايهاي مرا ببيند ...
مردمان فقط بي گلي مرا مي بينند و به خاطر هين يك نقص مرا رها كردند
دخترك گفت:اين كه شادي دارد ادمها سنگ شدند اي دشت دورشو دور شو از آنها تا ميتواني تا تورا مثل خود بت نكردند
نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 12:13 |
لینک ثابت |